
شب است و ماه می رقصد ستاره نقره می پاشد نسیم
و من تنهای تنهایم در این تاریکی شب
و من دانم که عیسی زاده طبع زنا زاد خداوندیست.
پونه و عطر شقایق ها ز لبهای هوس الود زنبق های وحشی بوسه می چیند
خدایم آه خدایم صدایت میزنم بشنو صدایم
از زبان کارو فریادت دهم, اگرهستی برس به
دادم!
خداوندا! اگر روزی از عرشت به زیر آیی
و لباس فقر بپوشی
و برای لقمه نانی غرورت را به پای نامردان
بشکنی
زمین و آسمانت را کفر میگویی,
نمیگویی؟
خداوندا اگر در روز گرماگیر تابستانی
تن خسته خویش را بر سایه
دیواری
به خاک بسپاری
اندکی آنطرف تر کاخ های
مرمرین بینی
زمین و آسمانت را کفر می گویی, نمی گویی؟!
خداوندا
اگر با مردم آمیزی
شتابان در پی روزی
ز پیشانی عرق
ریزی
شب آزرده و دل خسته تهی دست و زبان
بسته
بسوی خانه باز آیی
زمین و آسمانت را کفر می گویی, نمی گویی؟!
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو در
قرآن جاویدت هزاران وعده دادی
تو خود گفتی که نا مردمان
بهشت را نمیبینند
ولی من با دو چشم خویشتن
دیدم
که نا مردمان ز خون پاک مردانت
هزاران کاخ میسازند
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت
را
بس کن تو ظلمت را
تو
خود گفتی اگر اهرمن شهوت
بر انسان حکم فرماید تو او را با صلیب
عصیانت
مصلوب خواهی کرد
ولی من با دو
چشم خویشتن دیدم
پدر با نورسته خویش گرم
میگیرد
برادر شبانگاهان مستانه از
آغوش خواهر کام میگیرد
نگاه شهوت انگیز پسر دزدانه
بر اندام مادر می لرزد
قدم ها در بستر فحشا
می لغزد
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
تو خود
سلطان تبعیضی
تو خود فتنه انگیزی
اگر در روز
خلقت مست نمیکردی
یکی را همچون من بدبخت یکی را بی دلیل آقا
نمیکردی
جهانی را اینچنین غوغا نمیکردی
هرگز این سازها شادم
نمیسازد
دگر آهم نمیگیرد
دگر بنگ باده و تریاک آرامم
نمیسازد
شب است و ماه میرقصد
ستاره نقره می پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته
میگریم
اگر حق است زدم زیر خدایی
خدایا ! خالقا ! بس کن جنایت را
بس کن تو ظلمت را
خداوندا تو می گفتی زنا زشت است
بس کن تو ظلمت را
دگر فریاد ها در سینه ی تنگم نمی گنجد
دگر از فرط می نوشی میم مستی نمی بخشد
دگر حشیش و گرس و بنگ آرامم نمی سازد
باری بدن اندوه و خرامان است
دلم خواهد كه فریاد رعد آسا زنم
فریاد بر گویم خدایی نیست!
خدایی كه فغان و ناله هایم در دل او بی اثر باشد
خدا نیست
خدا هیچ است!
خدا پوچ است!
... خدا جسمی است بی معنی!
"خدا یك لفظ شیرین است"
من اینك ناله ی نی را خدا خوانم
من آن پیمانه ی می را خدا خوانم
خدای من حشیش و گرس و بنگ می باشد
خدای من شراب خون رنگ می باشد
شما ای مولیانی كه می گویید خدا هست؟!
و برای او صفتهای توانا هم روا دارید!
بگویید پس بفهمم
چرا اشك مرا هرگز نمی بیند؟
چرا ناله های قلب مرا هرگز نمی شنود؟
"عجب بی پرده امشب من سخن گفتم؟!!!!"
خداوندا...
اگر در نعشه ی افیون از من مست گناهی سر زد ببخشیدم
ولی نه؟!
چرا من رو سیه باشم؟
چرا غلاده ی تهمت مرا در گردن آویزد؟
شب است و ماه میتابد
ستاره نقره می باشد
و گنجشك بر لبان هوس انگیز زنبق می زند بوسه
من اما سرد و خاموشم
خداوندا...
تو میگفتی اگر اهریمن شهوت
بر انسان حكم فرماید
من او را مغلوب و با صلیب خویش مصلوب خواهم كرد!
ولی من دیده ام
چشمان شهوت ران فرزندی
كه بر اندام لخت مادرش دزدانه می لغزید!
پس...قولت!
اگر مردانگی این است
به نامردی نامردان قسم
نامرد نامردم اگر دستی به قرآنت بیالایم!
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از
زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر
پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و
پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر
باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال
زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
************
********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو
نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو
غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی
بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی
سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ
را برآورد...
************
********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و
تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن
دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی
بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی
است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.
************
********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را
آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو
می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام
جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم
انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن
پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده
کرد...
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان
زندگی می کند?!!!
و پس از
آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار
می برد?!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی
می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از
خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم
کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
مرا ببخش و به خاطر بسپار
روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان
را بر روی دو ورق کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند ..
سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در
مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند،
فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند. بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی
گذشت و هر کدام از دانش آموزان پس از اتمام، برگه های خود را
به معلم تحویل داده، کلاس را ترک کردند.
روز شنبه معلم نام هر کدام از دانش
آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش
آموز را در زیر اسم آنها نوشت. روز دوشنبه، معلم
برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد.
شادی خاصی کلاس را فرا گرفت. معلم این زمزمه ها را از کلاس
شنید " واقعا؟ " "من هرگز نمی دانستم
که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست
دارند. " دیگر صحبتی از آن برگه ها نشد. معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از
کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند
یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود . آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود
..دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد، یکی از دانش
آموزان درجنگ ویتنام کشته شد. و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد.
او تابحال، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود. پسر کشته
شده، جوان خوش قیافه و برازنده ای به نظر می رسید. کلیسا مملو از دوستان سرباز
بود. دوستانش با عبور از کنار تابوت وی، مراسم وداع را به جای آوردند. معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود
.
به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از
سربازانی که مسئول حمل تابوت بود، به سوی او آمد و پرسید : "آیا شما معلم
ریاضی مارک نبودید؟ "معلم با تکان
دادن سر پاسخ داد : " چرا" سرباز ادامه داد: "
مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد. "پس از مراسم تدفین، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم
آمدند. پدر و مادر مارک نیز که در آنجا بودند، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات
با معلم مارک هستند.
پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید، به
معلم گفت:"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان
آشنا باشد. "او با دقت دو
برگه کاغذ فرسوده دفتر یادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها و بارها تا خورده و
با نواری به هم بسته شده بودند
را از کیفش درآورد.
خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت. آن کاغذها، همانی
بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه
دوستانش درونشان نوشته شده بود.
مادر مارک گفت: " از شما به خاطر کاری که انجام دادید
متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را
همانند گنجی نگه داشته است . "
همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی
لبخند زد و گفت: " من هنوز لیست خودم را دارم. اون رو در کشوی بالای میزم
گذاشتم . "
همسر چاک گفت: " چاک از من خواست که آن را در آلبوم
عروسیمان بگذارم . "
مارلین گفت: " من هم برای خودم را دارم. توی دفتر
خاطراتم گذاشته ام. "
سپس ویکی، کیفش را از ساک بیرون کشید و لیست فرسوده اش را
به بچه ها نشان داد و گفت:" این همیشه
با منه . . . .
من فکر نمی کنم که کسی نيست لیستش را نگه نداشته باشد. "
معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده، گریه اش
گرفت. او برای مارک و برای همه
دوستانش که دیگر او را نمی دیدند، گریه می کرد.
سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش
می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد
رسید، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد. بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و
به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند، قبل از آنکه برای گفتن دیر
شده باشد.
اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به
ياد داشته باشي و بدي هایم را ببخشي و از ياد ببري ...
چيزی که جان عشق را نجات داد!
روزی روزاگاری در جزيره ای زيبا تمام حواس زندگی می کردند. شادی ، غم ، غرور ، عشق و...
روزی خبر رسيد که به زودی جزيره به زير اب خواهد رفت . پس همه ساکنين جزيره قايق هايشان را مرمت نموده و جزيره را ترک کردند.
اما عشق مايل بود تا اخرين لحظه باقی بماند، چرا که او عاشق جزيره بود.
وقتی جزيره به زير اب فرو می رفت ، عشق از ثروت که با قايقی با شکوه جزيره را ترک می کرد کمک خواست و به او گفت :
ايا می توانم با تو همسفر شوم ؟
ثروت گفت : خير ، نمی توانی . من مقدار زيادی طلا و نقره داخل قايقم دارم و ديگر جايی برای تو وجود ندارد .
پس عشق از غرور که با يک کرجی زيبا راهی مکان امنی بود کمک خواست .
عشق گفت : لطفا کمک کن و مرا با خود ببر .
غرور گفت : نم توانم ، تمام بدنت خيس و کثيف شده ، قايق مرا کثيف می کنی .
غم در نزديکی عشق بود. پس عشق به او گفت :
اجازه بده تا من با تو بيايم . غم با صدای حزن الود گفت :
اه، عشق. من خيلی ناراحت ام و احتياج دارم تا تنها باشم .
پس عشق اين بار به سراغ شادی رفت و او را صدا زد.
اما او انقدر غرق در شادی و هيجان بود که حتی صدای عشق را نشنيد.
ناگهان صدايی مسن گفت:
بيا عشق ، من تو را خواهم برد.
عشق انقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام ياريگرش را بپرسدو سريع خود را داخل قايق او انراخت و جزيره را ترک کرد.
وقتی به خشکی رسيدند ، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد که چقدر به پيرمرد بدهکار است .
چرا که او جان عشق را نجات داده بود.
عشق از علم پرسيد : او که بود ؟
علم پاسخ داد : او زمان است .
عشق گفت : زمان ؟!
اما چرا به من کمک کرد ؟
علم لبخندی خردمندانه زد و گفت : زيرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق استيادم مياد كه مادرم هميشه از من مي پرسيد:به نظر تو مهم ترين عضو بدن
كدام است؟ در طول همه اين سال ها آن چه را كه فكر مي كردم درست باشد
مي گفتم .در كودكي به نظرم مي آمد كه شنيدن از همه چيزكه شنيدن از همه
چيز مهم تر است پس گفتم:"گوش ها يم"اما مادرم در پاسخ گفت:"بسياري
از مردم نا شنوا هستند و كماكان به زندگي خود ادامه ميدهند"پس از گذشت
چند سال در ايام نوجواني هنگامي كه كم كم كه با دنياي اطرافم آشنا مي شدم
و با نگاهي متفاوت به جهان مي نگريستم مادرم دوباره سوال خود را تكرار
كرد و من ناخوداگاه در مورد اين مساله بسيار انديشيده بودم گفتم:"چشم هايم"
او رو به من كرد و گفت:مي بينم كه خيلي خوب پيشرفت كرده اي و از اين بابت
بسيار خو شحالم .و ليكن پاسخت درست نيست چه بسا افرادي كه در عين نابينايي
به درجات بالايي هم رسيده اند"
در طول سالهاي متمادي مادر چند بار پرسش خود را تكرار كرد.هر بار پاسخ منفي
بودالبته اوهر بار از پيشرفت من تعريف مي كرد
در عنفوان جواني پدر بزرگ از دنيا رفت و رفتن اوهمه را غمگين و گريان كرد
حتي پدرم گريه مي كرد
آن روز را به خوبي به خاطر دارم چون دومين باري بود كه مي ديدم مي گريد
وقتي كه رمان آخرين وداع با پدر بزرگ فرا رسيد مادرم ناگهان به سوي من برگشت
و گفت: "دلبندم آيا متوجه نشدي كه مهم ترين عضو بدن كدام است؟"
غافلگير شدم .اصلا فكر نمي كردم كه در چنين موفقيتي سوال خود را تكرار كند راستش
هميشه به نظرم مي آمد كه اين سوال و جواب يكجور بازي بين من و اوست. او شگفتي
وحيرت را در چهره من خواند و گفت:"اين پرسش از اهميت خاصي بر خوردار است
و علم به آن به تو كمك خواهد كرد كه زنده بودنت را زندگي كني وقت آن رسيده كه
اين درس مهم را ياد بگيري"
سپس طوري به من نگاه كرد كه فقط يك مادر مي تواند به فرزندش بنگرد اشك در
چشمانش حلقه زد و گفت:"مهم ترين عضو بدن شانهايت است"
متعجب پرسيدم:"آيا به خاطر آن است كه سرم را روي بدنم نگه ميدارد؟"
گفت:"نه به اين دليل مهم ترين است كه سر دوست يا عزيزي را در هنگام غصه و ناراحتي
بر خود نگه ميدارد و مي تواند تكيه گاه دل اندوهگين يا بيماري باشد.پسرم هر كسي در اوقاتي
از عمر خود نيازمند شانه اي براي گريستن است.آرزو مي كنم آنقدر دوست خوب در اطرافت
باشد كه در هنگام نياز شانه اي براي گريستن داشته باشي"
از آن روز متوجه شدم همدردي با ديگران از همه چيز مهم تر است و تكبر و خود خواهي
بدترين صفت.
خدايا؛
آنچنان غريق درياي غربتمان نكن
كه به هر خاشاك عاطفه اي دست دراز كنيم.
رنج تلخ است، ولي وقتي آن را به تنهايي مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
و چه تلخ است لذت را تنها بردن
وچه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
وچه بدبختي آزاردهنده ايست تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن، سخت تر از كوير است،
در بهار هر نسيمي كه بر چهره ات ميزند ياد تنهايي رادر سرت زنده مي كند.
تنها خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است.
تنها بودن، بودني به نيمه است
آزادي تو مذهب من است
تو ميداني و همه ميدانند كه زندگي
از تحميل لبخندي بر لبان من،
از آوردن برق اميدي در نگاه من،
و از بر انگيختن موج شعفي در دل من
عاجز است.
تو ميداني و همه ميدانند كه شكنجه ديدن به خاطر تو،
زنداني كشيدن به خاطر تو،
و رنج بردن به پاي تو،
تنها لذت زندگي من است.
از شادي توست كه من در دل ميخندم،
از اميد رهايي توست كه برق اميد در چشمان خسته ام مي در خشد،
و از خوشبختي توست كه هواي پاك سعادت
را در ريه هايم احساس ميكنم.
نميتوانم خوب حرف برنم، نيروي شگرفي را كه در زير اين كلمات ساده
و جمله هاي ضعيف و افتاده پنهان كرده ام درياب!
درياب! من تو را دوست دارم،
همه زندگي ام و همه روزها و شبهاي زندگي ام،
هر لحظه از زندگي ام بر من شهادت ميدهند،
شاهد بوده اند و شاهد هستند،
آزادي تو مذهب من است
خوشبختي تو عشق من است
وآينده تو آرزوي من

به دنیا که میائیم توی گوشمون اذون میخونن
وقتی که میمیریم واسمون نماز میخونن
زندگی چقدر کوتاهه :
فرصتی از اذون تا نماز!!!!!

عکس بالا رو هنگام رفتن به اسکله شهید رجائی گرفتم . بیچاره کره الاغ


آیا
میدانید كه؟؟ ... كوكا كولا در اصل سبز رنگ است!!
... عمومي ترين نام جهان محمد است!! ... اسم
قاره ها با همان حرفي كه آغاز ميشود پايان ميابد!! ... شما نميتوانيد با حبس نفستان خود كشي كنيد!! ... محال است آرنج دستتان را بليسيد!! ... وقتي عطسه ميكنيد مردم به شما عافيت باش ميگويند چون قلب شما به مدت يك ملنيليونيم ثانيه ميايستد!! ... خوك ها به دليل فيزيك بدني قادر
به ديدن آسمان نيستند!! ... فندك قبل از كبريت اختراع شد!!
آيا
ميدانيد : 1- توماس اديسون از تاريکي وحشت داشت، 2- آدامس
توسط يک فرمانده جنگي اختراع شد، 3- چشمهاي شتر مرغ از مغزش بزرگتر است، 4- مورچه
ها نمي خوابند، 5- الفباي مردم هاوايي دوازده حرف دارد، 6- کد
کشور روسيه 007 (جيمز باند) است، 7- اگر سر سوسک را قطع کنند براي چند هفته
زنده مي ماند، 8- ارتفاع برج ايفل در سرما و گرما بر اثر انقباض و
انبساط شانزده سانتي متر تغيير ميکند
زندگـــــــــــــــــــــــــــــــی
در آخرين روز ترم پاياني
دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد،
استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون
جعبه برداشت و آنها
را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،
پرسيد: آيا
ليوان پر شده است؟ همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري
سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان
داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
آيا ليوان
پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره
دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر
کردند. استاد يک
بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل
جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر
کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که
خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما
مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست
داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.
استاد نگاهي به
دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت،
خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل
ليوان بريزيد، ديگر
جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.
در زندگي
حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد،
با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي
کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم
ذرات شن را دارند.
باز کن پنجره ها را، که نسیم
روز میلاد
اقاقی ها را
جشن می گیرد،
و بهار،
روی هر شاخه،
کنار هر برگ،
شمع روشن
کرده است.
همه ی چلچله
ها برگشتند،
و طراوت را
فریاد زدند.
کوچه یکپارچه
آواز شده است،
و درخت گیلاس،
هدیه ی جشن
اقاقی ها را،
گل به دامن
کرده است.
باز کن پنجره
ها را ای دوست!
هیچ یادت هست،
که زمین را
عطشی وحشی سوخت؟
برگ ها
پژمردند؟
تشنگی با جگر
خاک چه کرد؟
هیچ یادت هست،
توی تاریکی
شب های بلند،
سیلی سرما با
خاک چه کرد؟
با سر و سینه
ی گل های سپید،
نیمه شب، باد
غضبناک چه کرد؟
هیچ یادت
هست؟
حالیا معجزه
ی باران را باور کن!
و سخاوت را
در چشم چمن زار ببین!
و محبت را در
روح نسیم،
که در این
کوچه ی تنگ،
با همین دست
تهی،
روز میلاد
اقاقی ها
جشن می گیرد.
خاک، جان
یافته است.
تو چرا سنگ
شدی؟
تو چرا این
همه دلتنگ شدی؟
باز کن پنجره
ها را...
و بهاران را
باور کن!